<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>خادمة الزهرا</title>
		<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>بدان ای سالک راه خدا!</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/بدان-ای-سالک-راه-خدا</link>
			<pubDate>18:51:00 +0430 پنجشنبه، 6 شهریور 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">طراوت روح</category>			<guid isPermaLink="false">96137@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #666699;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اکرم(ص) درباره رابطه ميان برخي انسان‌ها با دنيا مي‌فرمايد: «عبدالدينار والدرهم» (بحارالانوار، ج76، ص78) اينها عبد و پرستنده پول هستند. امام حسين(ع) نيز در اولين خطبه‌اي که در کربلا خواند فرمود: «الناس عبيدالدنيا» (بحارالانوار، ج44، ص382) مردم برده دنيايند و آن را مي‌پرستند.&lt;br /&gt; اين تعبيرات در کلمات ائمه ما وجود دارد و نشان از آن است که رابطه و علقه انسان به ماديات تا کجا مي‌تواند ادامه پيدا کند و تا چه حدي پيش مي‌رود. ممکن است برخي که منش آماري دارند بگويند: همه مردم اين طور نيستند! يعني خيلي از افراد هم هستند که به بندگي دنيا در نيامده‌اند.&lt;br /&gt; در روايتي آمده است: اسحاق‌بن غالب گفت: امام صادق(ع) به من فرمود: «يا اسحاق کم‌تري اصحاب هذه الايه؟» تو کساني که مصداق اين آيه شريفه هستند را چقدر مي‌داني؟ يعني به نظر تو چند نفر از افراد جامعه مصداق اين آيه هستند؟ «فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذاهم يسخطون» (توبه- 58) اين آيه درباره صدقات است، و ضمير «منها» به صدقات برمي‌گردد.&lt;br /&gt; آيه مي‌فرمايد: اگر پول و دنيا را به آنها بدهي، از تو راضي مي‌شوند، و هم به دنبال تو مي‌دوند، اما اگر پول به آنها ندهي و دنيا را از آنها دريغ کني، هم با تو دشمني مي‌کنند و هم از تو روي‌گردان مي‌شوند.&lt;br /&gt;به تعبير ديگر اگر شعار دنيا بدهي. دنبال تو هستند، وگرنه با تو دشمن مي‌شوند.&lt;br /&gt;اسحاق مي‌گويد من چيزي نگفتم و ساکت ماندم. حضرت به من فرمودند: «هم اکثر من ثلثي‌الناس» (بحارالانوار، ج70، ص124) بيش از دو سوم مردم کساني هستند که حب دنيا، بر قلوب آنها غلبه کرده و دنيا وجهه قلب آنها گرديده است.(1)&lt;br /&gt;__________________&lt;br /&gt;1- رسائل بندگي، آيت‌الله شيخ مجتبي تهراني، ص101&lt;br /&gt;منبع:روزنامه کیهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/بدان-ای-سالک-راه-خدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #666699;"><br />پيامبر اکرم(ص) درباره رابطه ميان برخي انسان‌ها با دنيا مي‌فرمايد: «عبدالدينار والدرهم» (بحارالانوار، ج76، ص78) اينها عبد و پرستنده پول هستند. امام حسين(ع) نيز در اولين خطبه‌اي که در کربلا خواند فرمود: «الناس عبيدالدنيا» (بحارالانوار، ج44، ص382) مردم برده دنيايند و آن را مي‌پرستند.<br /> اين تعبيرات در کلمات ائمه ما وجود دارد و نشان از آن است که رابطه و علقه انسان به ماديات تا کجا مي‌تواند ادامه پيدا کند و تا چه حدي پيش مي‌رود. ممکن است برخي که منش آماري دارند بگويند: همه مردم اين طور نيستند! يعني خيلي از افراد هم هستند که به بندگي دنيا در نيامده‌اند.<br /> در روايتي آمده است: اسحاق‌بن غالب گفت: امام صادق(ع) به من فرمود: «يا اسحاق کم‌تري اصحاب هذه الايه؟» تو کساني که مصداق اين آيه شريفه هستند را چقدر مي‌داني؟ يعني به نظر تو چند نفر از افراد جامعه مصداق اين آيه هستند؟ «فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذاهم يسخطون» (توبه- 58) اين آيه درباره صدقات است، و ضمير «منها» به صدقات برمي‌گردد.<br /> آيه مي‌فرمايد: اگر پول و دنيا را به آنها بدهي، از تو راضي مي‌شوند، و هم به دنبال تو مي‌دوند، اما اگر پول به آنها ندهي و دنيا را از آنها دريغ کني، هم با تو دشمني مي‌کنند و هم از تو روي‌گردان مي‌شوند.<br />به تعبير ديگر اگر شعار دنيا بدهي. دنبال تو هستند، وگرنه با تو دشمن مي‌شوند.<br />اسحاق مي‌گويد من چيزي نگفتم و ساکت ماندم. حضرت به من فرمودند: «هم اکثر من ثلثي‌الناس» (بحارالانوار، ج70، ص124) بيش از دو سوم مردم کساني هستند که حب دنيا، بر قلوب آنها غلبه کرده و دنيا وجهه قلب آنها گرديده است.(1)<br />__________________<br />1- رسائل بندگي، آيت‌الله شيخ مجتبي تهراني، ص101<br />منبع:روزنامه کیهان<br /><br /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/بدان-ای-سالک-راه-خدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/بدان-ای-سالک-راه-خدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=96137</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ماجرای جالب از دیدار رهبری از یک خانواده ارمنی از زبان محافظ ایشان</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/ماجرای-جالب-از-دیدار-رهبری</link>
			<pubDate>17:53:00 +0430 جمعه، 17 مرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">تنفسی درفضای شهادت</category>			<guid isPermaLink="false">94630@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نماینده امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا وقتی امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانواده دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک تک این محله های خود شما را من حداقل می دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند. حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری ام، مسئول تنظیم ملاقات خانواده معظم شهدا من بودم. به همین خاطر می دانم شرایط و وضعیت چگونه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال ترین لذتی که آدم می خواهد ببرد را دارد. بعضی هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می گویند، ولی ما که می نشینیم نگاه می کنیم، آن خستگی را احساس می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیه عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی آباد. خانواده خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد. این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همه آدم هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شيعه، چه سني، چه مسيحي و&amp;#8230;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای شان زدیم که آن‌ها از ما بی خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محله مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می رویم سلام می کنیم و می گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می گوییم و کارتی نشان می دهیم. بین ارمنی ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش&amp;#8230; بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.&lt;br /&gt;برای نماز مغرب و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می کنند، می رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان رفت پشت بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله ای که بود به این خانم گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می شوند منزل شما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترها گفتند: چه شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در می ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: بفرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: شما؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه این که ما را نمی شناخت، گفتند، تو چه کاره ای یعنی؟ گفتیم: صاحب خانه غش کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: کس دیگری نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: من بدون اذن صاحب خانه به داخل نمی آیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضد حفاظت ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همه مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آقا گفتیم: که رفته اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند: نه می ایستم تا بیایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند دقیقه ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می رسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: نمی دانم. چون صبح نپرسیده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند، مرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتیم، برادر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند، یکی داشتیم شهید شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتیم، بزرگتری، کسی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند، عموی ما در خانه بغلی می نشیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قد و قواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه ات تابلو است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بنده خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانه یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانه برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال پرسی کرد و درنهايت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت آقا چايي و شيريني‌شان را خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه ها را آوردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتند: دانشجو هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا خيلي تحسینشان کرد و با این‌ها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌ها همه اش درس است. من خودم نمی دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می خورد یا نمی خورد؟ نمی دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می خوریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوه شما را می خورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانه مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می کند می دهد دست آقا، آقا هم دعا می کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می کردیم؟ واقعاً نمی دانستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیه جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی خانه مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می پریم و می آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحه اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین جوری صفحه ها را ورق می زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازه شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می دهد. هواپیما در اوج تا نقطه صفر خودش، که اتمسفر است بالا می آید و بقیه اش را به سمت ایران سرازیر می شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می شود. هواپیما لاشه اش توی خاک ایران می افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی ‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارمنی ای بود که حتی حاضر نشد، لاشه هواپیمای جمهوری اسلامی به دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. درباره شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علی (علیه السلام) كيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می توانم جمله ای به شما عرض کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه هایتان شرکت می کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی آییم. روز شهادت امام حسین (علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته های سینه زنی امام حسین (علیه السلام) شربت می دهیم. می آییم توی دسته هایتان می نشینیم، ظرف یک‌بار مصرف می گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی خوریم. توی مجالس شما شرکت می کنیم و بعضی از حرف‌ها را می شنویم. من تا الآن نمی فهمیدم بعضی چيزها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام (صلوات الله علیهما) است ـ را بین در و دیوار گذاشته اند، سینه اش را سوراخ کرده اند. میخ، مسمار به سینه اش خورده. نمی فهمیدم یعنی چی. می گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی (علیه السلام). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می گذاشت روی کولش می رفت خانه یتیم هایش. این را هم نمی فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی (علیه السلام) کیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری ای كه داريد، وقت گذاشتید و به خانه منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محله ما به خانه ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی (علیه السلام) که خانه یتیم هایش می رفت چه قدر بزرگ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ورود آقای خامنه ای به منزلشان، به علی (علیه السلام) و 25 سال حکومت غصب شده اش و زهرا (سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا (علیه السلام) شفایش نمی دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازه چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانه ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب اللهی تر از آقا هستم دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با آن‌ها خداحافظی كرديم و به سمت دفتر به راه افتاديم. وقتی رسيديم آقا فرمودند: این بچه ها را بگویید بیایند. آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می شود. نمی خواستید داخل نمی آمدید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/ماجرای-جالب-از-دیدار-رهبری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #008000;"><br /><br />دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نماینده امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد.<br /><br />آقا وقتی امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانواده دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک تک این محله های خود شما را من حداقل می دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند. حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری ام، مسئول تنظیم ملاقات خانواده معظم شهدا من بودم. به همین خاطر می دانم شرایط و وضعیت چگونه بود.<br /><br />دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال ترین لذتی که آدم می خواهد ببرد را دارد. بعضی هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می گویند، ولی ما که می نشینیم نگاه می کنیم، آن خستگی را احساس می کنیم.<br /><br />بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیه عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی آباد. خانواده خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد. این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همه آدم هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شيعه، چه سني، چه مسيحي و&#8230;<br /><br />صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای شان زدیم که آن‌ها از ما بی خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محله مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می رویم سلام می کنیم و می گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می گوییم و کارتی نشان می دهیم. بین ارمنی ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش&#8230; بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.<br />برای نماز مغرب و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می کنند، می رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.<br /><br />موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.<br /><br />کارگردان رفت پشت بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله ای که بود به این خانم گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می شوند منزل شما.<br /><br />گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟<br /><br />من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.<br /><br />دخترها گفتند: چه شد؟<br /><br />گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.<br /><br />این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در می ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.<br /><br />گفتم: بفرمایید.<br /><br />گفت: شما؟<br /><br />نه این که ما را نمی شناخت، گفتند، تو چه کاره ای یعنی؟ گفتیم: صاحب خانه غش کرده.<br /><br />گفت: کس دیگری نیست؟<br /><br />یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.<br /><br />گفت: من بدون اذن صاحب خانه به داخل نمی آیم.<br /><br />معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضد حفاظت ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همه مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.<br /><br />من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.<br /><br />لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.<br /><br />به آقا گفتیم: که رفته اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.<br /><br />گفتند: نه می ایستم تا بیایند.<br /><br />چند دقیقه ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می رسیم.<br /><br />رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟<br /><br />گفتم: نمی دانم. چون صبح نپرسیده بودم.<br /><br />گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟<br /><br />رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟<br /><br />گفتند، مرده.<br /><br />گفتیم، برادر؟<br /><br />گفتند، یکی داشتیم شهید شده.<br /><br />گفتیم، بزرگتری، کسی؟<br /><br />گفتند، عموی ما در خانه بغلی می نشیند.<br /><br />فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قد و قواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه ات تابلو است.<br /><br />در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.<br /><br />این بنده خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانه یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانه برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می کنند؟<br /><br />بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.<br /><br />او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال پرسی کرد و درنهايت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم.<br /><br />حضرت آقا چايي و شيريني‌شان را خورد.<br /><br />رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه ها را آوردند.<br /><br />دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟<br /><br />گفتند: دانشجو هستند.<br /><br />آقا خيلي تحسینشان کرد و با این‌ها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟<br /><br />این‌ها همه اش درس است. من خودم نمی دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می خورد یا نمی خورد؟ نمی دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟<br /><br />آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می خوریم.<br /><br />بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوه شما را می خورم.<br /><br />این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانه مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می کند می دهد دست آقا، آقا هم دعا می کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می کردیم؟ واقعاً نمی دانستیم.<br /><br />چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیه جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.<br /><br />توی خانه مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می پریم و می آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحه اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین جوری صفحه ها را ورق می زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟<br /><br />یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.<br /><br />ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازه شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می دهد. هواپیما در اوج تا نقطه صفر خودش، که اتمسفر است بالا می آید و بقیه اش را به سمت ایران سرازیر می شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می شود. هواپیما لاشه اش توی خاک ایران می افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی ‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.<br /><br />ارمنی ای بود که حتی حاضر نشد، لاشه هواپیمای جمهوری اسلامی به دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. درباره شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.<br /><br />مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علی (علیه السلام) كيست.<br /><br />مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می توانم جمله ای به شما عرض کنم؟<br /><br />آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.<br /><br />گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه هایتان شرکت می کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی آییم. روز شهادت امام حسین (علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته های سینه زنی امام حسین (علیه السلام) شربت می دهیم. می آییم توی دسته هایتان می نشینیم، ظرف یک‌بار مصرف می گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی خوریم. توی مجالس شما شرکت می کنیم و بعضی از حرف‌ها را می شنویم. من تا الآن نمی فهمیدم بعضی چيزها را.<br /><br />می گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام (صلوات الله علیهما) است ـ را بین در و دیوار گذاشته اند، سینه اش را سوراخ کرده اند. میخ، مسمار به سینه اش خورده. نمی فهمیدم یعنی چی. می گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی (علیه السلام). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می گذاشت روی کولش می رفت خانه یتیم هایش. این را هم نمی فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی (علیه السلام) کیست.<br /><br />امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری ای كه داريد، وقت گذاشتید و به خانه منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محله ما به خانه ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی (علیه السلام) که خانه یتیم هایش می رفت چه قدر بزرگ است.<br /><br />از ورود آقای خامنه ای به منزلشان، به علی (علیه السلام) و 25 سال حکومت غصب شده اش و زهرا (سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا (علیه السلام) شفایش نمی دهد؟<br /><br />ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازه چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانه ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب اللهی تر از آقا هستم دیگر.<br /><br />با آن‌ها خداحافظی كرديم و به سمت دفتر به راه افتاديم. وقتی رسيديم آقا فرمودند: این بچه ها را بگویید بیایند. آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می شود. نمی خواستید داخل نمی آمدید.<br /><br /><br /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/ماجرای-جالب-از-دیدار-رهبری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/ماجرای-جالب-از-دیدار-رهبری#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=94630</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درمان عادت ماهیانه نامنظم</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درمان-عادت-ماهیانه-نامنظم</link>
			<pubDate>15:51:00 +0430 سه شنبه، 14 مرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">طب سنتی</category>			<guid isPermaLink="false">94425@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993300;&quot;&gt;نامنظم بودن دوره عادت ماهيانه بانوان بر ميگردد به افزايش سطح هورمون مردانه در بدن بانوان و کاهش سطح هورمونهاي زنانه که اين مورد علاوه بر نامنظم شدن دوره عادت ماهيانه باعث کم پشت شدن موي سر و پر ميي و انواع کيستها و در مواردي شديدتر باعث عدم باروري ميشود و استرس هاي گوناگون و لحظه اي  نيز علت ديگر استشما براي اينکه بتوانيد اين مشکل را حل کنيد بايد ابتدا يه اصلاح مزاج انجام داده و از موارد ذيل استفاده کنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دچار قاعدگي نامنظم هستيد ضمن پرهيز از خوردن گشنيز و تخم گشنيز بايد از خواراکيهاي ديگر مانند هويچ يا اب هويچ -زردک يا اب زردک- لوبيا سبز-سير-جعفري تازه يا تخم ان بيشتر استفاده کنيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترين و جامع ترين داروي گياهي در تنظيم دوره عادت ماهيانه بانوان استفاده از عرق رازيانه يا جوشانده رازيانه به علت داشتن هورمونهاي زنانه ميباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبي يک ليوان عرق رازيانه همراه با يک قاشق مرباخوري عسل به غير زمان پريودي به مدت  ??? روز و اين دارو را در زمان پاکي مجاز به استفاده هستيد و در خانمهاي باردار منع مصرف دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفاده از يک استکان عرق بهارنارنج در طول شبانه روز که بين مصرف عرق رازيانه و بهارنارنج 12 ساعت فاصله باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفاده از غذاهاي خانگي و عدم مصرف فست فودهاو نوشابه الزامي ميباشد.&lt;br /&gt;همچنین اگردم کرده ی یک لیوان گل گاو زبان را با یک عددزرده تخم مرغ خام مخلوط کرده ونوشیده شود بسیار مفید است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درمان-عادت-ماهیانه-نامنظم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993300;">نامنظم بودن دوره عادت ماهيانه بانوان بر ميگردد به افزايش سطح هورمون مردانه در بدن بانوان و کاهش سطح هورمونهاي زنانه که اين مورد علاوه بر نامنظم شدن دوره عادت ماهيانه باعث کم پشت شدن موي سر و پر ميي و انواع کيستها و در مواردي شديدتر باعث عدم باروري ميشود و استرس هاي گوناگون و لحظه اي  نيز علت ديگر استشما براي اينکه بتوانيد اين مشکل را حل کنيد بايد ابتدا يه اصلاح مزاج انجام داده و از موارد ذيل استفاده کنيد.<br /><br />اگر دچار قاعدگي نامنظم هستيد ضمن پرهيز از خوردن گشنيز و تخم گشنيز بايد از خواراکيهاي ديگر مانند هويچ يا اب هويچ -زردک يا اب زردک- لوبيا سبز-سير-جعفري تازه يا تخم ان بيشتر استفاده کنيد .<br /><br />بهترين و جامع ترين داروي گياهي در تنظيم دوره عادت ماهيانه بانوان استفاده از عرق رازيانه يا جوشانده رازيانه به علت داشتن هورمونهاي زنانه ميباشد.<br /><br />شبي يک ليوان عرق رازيانه همراه با يک قاشق مرباخوري عسل به غير زمان پريودي به مدت  ??? روز و اين دارو را در زمان پاکي مجاز به استفاده هستيد و در خانمهاي باردار منع مصرف دارد<br /><br />استفاده از يک استکان عرق بهارنارنج در طول شبانه روز که بين مصرف عرق رازيانه و بهارنارنج 12 ساعت فاصله باشد .<br /><br />استفاده از غذاهاي خانگي و عدم مصرف فست فودهاو نوشابه الزامي ميباشد.<br />همچنین اگردم کرده ی یک لیوان گل گاو زبان را با یک عددزرده تخم مرغ خام مخلوط کرده ونوشیده شود بسیار مفید است.<br /></span></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درمان-عادت-ماهیانه-نامنظم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درمان-عادت-ماهیانه-نامنظم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=94425</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راحتی جان دادن!!!!</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/راحتی-جان-دادن</link>
			<pubDate>14:35:00 +0430 شنبه، 11 مرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">در محضر بزرگان</category>			<guid isPermaLink="false">94217@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008080;&quot;&gt;دانشمندی عارف در این اندیشه بود که آیا در قرآن کریم آیه ای است که این حدیث معصوم را تأیید کند که فرموده اند :روح مؤمن هنگام جان دادن به گونه ای آسان ازپیکرش بیرون می آیدچنان که موی از اندرون خمیر بیرون آید.ازاین رو تمام قرآن را از نظر گذرانید،امابه چیزی دست نیافت .شب درعالم رویاپیامبر اکرم (ص) رادید:عرض کرد یا رسول الله  قرآن رامطالعه کردم وچیزی نیافتم،پیامبر(ص) فرمودند:به سوی یوسف بنگرکه آمده است،پس چون زنان مصر یوسف را دیدند ، وی را بس شگرف یافتند واز شدت هیجان دست های خود را بریدند.همان گونه که زنان مصر با دیدن جمال یوسف ،چنان محو شدند که دست های خود شان را بریدند ودردی احساس نکردند، مؤمن نیز وقتی فرشتگان رحمت ونعمتها وحوریان وقصرهای بهشتی را می بیندقلبش مشغول می شود ودرد جان دادن را حس نمیکند .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/راحتی-جان-دادن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #008080;">دانشمندی عارف در این اندیشه بود که آیا در قرآن کریم آیه ای است که این حدیث معصوم را تأیید کند که فرموده اند :روح مؤمن هنگام جان دادن به گونه ای آسان ازپیکرش بیرون می آیدچنان که موی از اندرون خمیر بیرون آید.ازاین رو تمام قرآن را از نظر گذرانید،امابه چیزی دست نیافت .شب درعالم رویاپیامبر اکرم (ص) رادید:عرض کرد یا رسول الله  قرآن رامطالعه کردم وچیزی نیافتم،پیامبر(ص) فرمودند:به سوی یوسف بنگرکه آمده است،پس چون زنان مصر یوسف را دیدند ، وی را بس شگرف یافتند واز شدت هیجان دست های خود را بریدند.همان گونه که زنان مصر با دیدن جمال یوسف ،چنان محو شدند که دست های خود شان را بریدند ودردی احساس نکردند، مؤمن نیز وقتی فرشتگان رحمت ونعمتها وحوریان وقصرهای بهشتی را می بیندقلبش مشغول می شود ودرد جان دادن را حس نمیکند .</span></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/راحتی-جان-دادن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/راحتی-جان-دادن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=94217</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>زندانی شدن علامه حسن زاده</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/زندانی-شدن-علامه-حسن-زاده</link>
			<pubDate>22:28:00 +0430 شنبه، 31 خرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">در محضر بزرگان</category>			<guid isPermaLink="false">90982@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #339966;&quot;&gt;حضرت استاد در این خصوص مکاشفه‌ای را نقل می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه 5 مردادماه 1348 بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدم در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم، نمی‌توانم به در بروم، سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بیخود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم(ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد، از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیم بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز و بسیار خدای متعالی را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن محبوس بودن چند دقیقه، بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‌ای که بدنم خسته و کوفته شده بود و سرم و شانه‌هایم همه سخت درد گرفت و قلبم به شدت می‌زد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/زندانی-شدن-علامه-حسن-زاده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #339966;">حضرت استاد در این خصوص مکاشفه‌ای را نقل می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه 5 مردادماه 1348 بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت.<br /><br />دیدم در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم، نمی‌توانم به در بروم، سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بیخود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی!؟<br /><br />من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم(ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد، از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.<br /><br />و هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیدم.<br /><br />و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیم بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز و بسیار خدای متعالی را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.<br /><br />آن محبوس بودن چند دقیقه، بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‌ای که بدنم خسته و کوفته شده بود و سرم و شانه‌هایم همه سخت درد گرفت و قلبم به شدت می‌زد.<br /></span></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/زندانی-شدن-علامه-حسن-زاده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/زندانی-شدن-علامه-حسن-زاده#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=90982</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایتی از خون گریستن سنگ</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-از-خون-گریستن-سنگ</link>
			<pubDate>18:04:00 +0430 پنجشنبه، 29 خرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">در محضر بزرگان</category>			<guid isPermaLink="false">90827@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید:&lt;br /&gt;« بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان « حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه  طباطبائی (ره)در گوشه ای از قبرستان هستند.&lt;br /&gt;برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند:&lt;br /&gt;« آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟! » عرض کردم:&lt;br /&gt;« بله؛ امروز عاشوراست. »&lt;br /&gt;فرمودند: « می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟! »&lt;br /&gt;متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند.&lt;br /&gt;با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم! »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-از-خون-گریستن-سنگ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #ff6600;">مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید:<br />« بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان « حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه  طباطبائی (ره)در گوشه ای از قبرستان هستند.<br />برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند:<br />« آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟! » عرض کردم:<br />« بله؛ امروز عاشوراست. »<br />فرمودند: « می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟! »<br />متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند.<br />با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم! »<br /><br /> </span></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-از-خون-گریستن-سنگ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-از-خون-گریستن-سنگ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=90827</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درآغوش نور</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درآغوش-نور</link>
			<pubDate>15:21:00 +0430 چهارشنبه، 28 خرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">90761@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #808000;&quot;&gt;نام نویسنده: بتی جین ایدی (Betty Jean Eadie)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #808000;&quot;&gt;&lt;br /&gt;نام مترجم: فریده مهدوی دامغانی&lt;br /&gt;انتشارات: نشر تیر&lt;br /&gt;چاپ: خرداد ۱۳۸۶ چاپ سی و ششم&lt;br /&gt;نوع کتاب: تجربه دم مرگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;از &lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;مقدم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;ه مترجم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هیچ مصیبتی در زمین و در وجود شما روی نخواهد داد، مگر آن که قبل از پیدایش، در کتابی (لوح محفوظ) رقم خورده باشد. (ص ۳) (اشاره به نظریه مُثُل افلاطون - نخ نما)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt; از مقدمه ناشر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این کتاب، برای تمام انسان های پرهیزگار، خدا دوست و خداپرست نگاشته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt; از پیش گفتار کتاب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دکتر ملوین مرس پزشک متخصص در بیماری های مهلک: در آغوش نور، صرفا داستان تجربه جالب و فراموش ناشدنی بانویی به نام بتی جین ایدی نیست که در بیمارستانی، و پس از عمل جراحی، بدرود حیات می گوید و دوباره از نو زنده می شود. در واقع، این کتاب داستان سفری جالب به ژرفنای معنا و مفهوم واقعی حیات و هستی در عالم هستی و در نظام الهی است &amp;#8230; این کتاب، حامل همان راز سر به مُهر و خارق العاده می باشد &amp;#8230; این راز، به حیات پس از مرگ مربوط نیست. بلکه سِرّ جالبی در باره خود زندگی است&amp;#8230; در قدیم بر این عقیده به سر می بردم که در هنگام مرگ، صرفا به نوعی ظلمت و تاریکی وارد می گردیم و سپس بدین شکل، به حیاتمان پایان  می بخشیم &amp;#8230; اما تازه پس از رسیدگی به صدها پرونده مربوط به تجربیات نزدیک مرگ بود که متوجه شدم مراحل از دنیا رفتن، اغلب از حالت و ماهیتی بسیار شادمانه و روحانی برخوردار است &amp;#8230; تجربیات نزدیک مرگ، کاملا واقعی و حقیقی هستند، و به هیچ وجه زاییده نیروی تخیل فرد تجربه کننده به شمار نمی روند &amp;#8230; در آغوش نور، به ما می آموزد که حیات و زندگانی فردی ما، بسیار حایز اهمیت و سرشار از مفهوم و معناست &amp;#8230; نویسنده گرامی این کتاب، پس از مراجعت از عالم ارواح، با ادعای پر طمطراق برای پایه ریزی مجدد مذهب یا کلیسایی جدید و نوین، یا انجام یک رشته معجزات و شفا دهی های خارق العاده و اعجاب انگیز، خود را بر ما ننمایانده است! بلکه صرفا با پیامی از عشق و محبت، به میان ما بازگشته است &amp;#8230; او از بسیاری مسایل سخن می گوید و توضیح می دهد که چرا زندگی اغلب دشوار و آکنده از مشکلات و سختی ها می شود، و چرا اتفاقات بد همیشه برای انسان های خوب و نیکوکار و نیک سرشت روی می دهد &amp;#8230; بتی جین ایدی، به ما یادآور می شود که چنین تجربیاتی، برای زندگی ما در کره زمین، بسیار لازم و واجب است. در واقع، متاسفانه تنها در طول یکی دو قرن گذشته بوده است که دنیای غرب به این نتیجه رسید که انسان فاقد روح است، و در نتیجه هیچ حیاتی پس از مرگ وجود ندارد &amp;#8230; بتی جین ایدی از حضرت عیسی مسیح علیه السلام می پرسد:&amp;#8221; چرا زودتر از این هنگام، از چنین مطالبی اطلاع و آگاهی نداشتم؟&amp;#8221; و به او پاسخ داده شد:&amp;#8221; پیش از آن که شادی و بهجت را به درستی تجربه کنی، لازم بود معنا و مفهوم اندوه و ماتم را درمی یافتی &amp;#8230;&amp;#8221;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;پیام کتاب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باید یکدیگر را دوست داشته و با هم مهربان باشیم.  نسبت به هم گذشت و اغماض داشته و خدمتگزار دیگران باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;فرازهایی از کتاب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;۱. «در جایی که مکاشفه نباشد، انسان ها به نیستی و هلاکت می رسند!» (ص ۲۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. در حقیقت، ما در رشد و پرورش گیاهان و نباتات و حیات وحش و حیوانات و جانوران موجود در کره زمین، کمکی بزرگ به نقشه های الهی می کردیم. (ص ۵۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳. خلقت و آفرینش روحانی را می توان به یکی از تصویرهای عکاسی معمول در روی زمین مقایسه و تشبیه کرد. در واقع خلقت روحانی، مانند تصویر چاپ شده ای، براق و درخشان است، در حالی که کره زمین، نگاتیو تیره و دقیق همان تصویر اولیه و واحد می باشد. (ص ۵۷)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴. تمام انسانهای روی زمین، دوست داشتنی نیستند. اما هنگامی که با شخصی رویا رو می شویم که به سختی می توانیم به او علاقمند شویم، اغلب به این دلیل است که چنین اشخاصی، ما را به یاد صفت مخصوص یا چیزی در وجودمان می اندازند که از حضور آن، به هیچ عنوان خرسند و راضی نمی باشیم. (ص ۶۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵. این خود ما هستیم که محیط اطرافمان را با افکاری که در ذهن داریم، می آفرینیم. (ص ۶۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶. چنانچه به راستی از قدرت ترسناک و عظیم واژه ها و گفته هایمان مطلع بودیم، یقینا ترجیح می دادیم به جای سخن گفتن و ایجاد هرگونه افکار منفی، سکوت اختیار کنیم! (ص ۶۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷. در واقع ما انسان ها را به زمین اعزام می کردند تا حیات و هستی کاملی برای خود داشته باشیم، تا با نعمت و فراوانی و شدت و برکت هر چه تمام تر به زیستن بپردازیم، و در چیزهایی که خلق کرده و آفریده ایم، لذت شادی ژرفی تجربه کنیم. (ص ۶۹)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸. هنگامی که انسانی مبتلا به افسردگی حاد می شود، درست در برهه ای از زمان است که بیش از پیش به خود، و افکار و نیات باطنی خود می اندیشیده است و نوعی خودمحوری ایجاد کرده است. (ص ۷۴)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹. خدمت به دیگران، دارویی تسکین بخش و بسیار نافذ و مقتدر، برای شفای روح و کالبد جسمانی ما به شمار می رود. (ص ۷۴)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۰.  چنانچه یاد بگیریم از هر آن چه که در اختیار داریم، استفاده بهینه کنیم، باز هم بیش از پیش از خیر و برکات و شفای الهی دریافت خواهیم کرد. این قانونی روحانی و انکارناپذیرست! (ص ۷۷)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۱.  اگر نیکی کنیم، بدانسان نیز نیکی دریافت خواهیم داشت، و اگر بدی کنیم، بدی از آن ما خواهد شد. این نیز یکی دیگر از قوانین اساسی روحانی است. (ص ۷۷)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۲.  روح با خداوند رب العالمین ارتباط مستقیم برقرار می سازد. (ص ۷۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۳.  به این حقیقت پی بردم که تمام تجربیات زمینی، اساسا ماهیتی نیکو دارند. (ص ۸۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۴.  چنانچه به گونه ای، قانون شکنی کرده، یا مرتکب گناهی شده بودم، لازم بود در اسرع وقت خود را مورد بخشایش خویشتن قرار دهم، و حالت ذهنیت قبلی و عاطفی ام را دستخوش تغییر و تحول سازم، و سپس به جلو گام بردارم. (ص ۸۲)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۵.  هنگامی که بر زمین می خوریم، لازم است از جایمان برخیزیم، گرد و خاک لباسمان را بزداییم، و دیگر بار، به راهمان ادامه دهیم، چنانچه دوباره بر زمین افتادیم (حتی اگر میلیون ها بار بر زمین افتیم &amp;#8230;) هنوز نیاز داریم برخیزیم و به راهمان ادامه دهیم. (ص ۸۲) (صد بار اگر توبه شکستی باز آ - نخ نما)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۶.  ما هرگز نباید در اندیشه پایان بخشیدن به هستی مان باشیم و به خودکشی بیندیشیم. این کار صرفا موجب می شود که از رویا رو شدن با یک رشته فرصت ها و موقعیت های بسیار نیک و متعالی برای رشد و پرورش بیشتر معنوی، در طول حیاتمان در کره خاکی، محروم گردیم &amp;#8230; (ص ۸۲)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۷.  ظاهرا هنگامی که ما از دنیا می رویم و می میریم، هیچ کاری، مگر انتقال از مکانی به مکان دیگر را تجربه نمی کنیم. مرگ، یعنی همانا رفتن از وضعیتی، به وضعیت دیگر. (ص ۹۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۸.  در زمان مرگ، به ما حق انتخاب می دهند: می توانیم تا زمانی که کالبدمان در زیر خاک نرفته است، در کره زمین باقی بمانیم، یا آن هم که به جلو پیش روی کنیم، و به سطح مورد نظری وارد شویم که روحمان در آنجا، رشد و پرورش یافته بوده است. (ص ۹۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۱۹.  من هم چنین فهمیدم که ما از زندگی های مکرر، در عالم خاکی برخوردار نیستیم؛ بنابراین، هنگامی که به نظرمان می رسد که حیاتی متعلق به دوران  گذشته خود را به یاد آورده ایم، در واقع در حال یادآوری خاطراتی هستیم که در داخل سلول های بدنمان جای داده شده است.(ص ۱۰۶) ( رد نظریه تناسخ - نخ نما)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ۲۰.  خدمت گذاری به دیگران، همانا روغنی است که برای چراغ های روحمان لازم است، و فقط از طریق عشق و احساس و شفقت پدید می آید. (ص ۱۲۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۱.  چنانچه مهربان باشیم، شاد و خرسند و سعادتمند خواهیم شد. (ص ۱۲۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۲.  او از فکر این که دنیا هرگز به آخر نمی رسد، احساس آرامش می کرد، و خوشنود بود از این که می توانست در آینده ای نامشخص، دوباره با عزیزان و اقوام و دوستان مرحومش، تجدید دیدار کند. (ص ۱۴۷)&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt; خلاصه کتاب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;داستان، در مورد دختری به نام بتی جین ایدی است که فرزند هفتم از ده فرزند یک خانواده است. پدرش ایرلندی و مادرش سرخپوست است. پدر و مادر بعد از داشتن ده فرزند از هم جدا می شوند. مادر به اردوگاه سرخپوستان بر می گردد و پدر با والدین اش هم خانه می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکثر بچه ها را به مدرسه شبانه روزی کاتولیک ها می فرستند. بتی در  آنجا سرما  خورده و به خواهرش پناه می برد و برای همین از راهبه ها کتک می خورد. او به سختی می تواند برادرهایش را ببیند و هر بار هم که موفق به دیدار آن ها می شود، مورد تنبیه قرار می گیرد. سرما خوردگی او شدت گرفته و به خروسک و ذات الریه تبدیل می شود.  بعد از چندی همه فکر می کنند که او مرده است. در این موقع پیرمردی نورانی با ریش انبوه می بیند که به او کمک می کند ولی ظاهرا بقیه او را نمی بینند. بعد از دقایقی پی به زنده بودن بتی می برند و او را از مرگ حتمی نجات می دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مدرسه مذهبی تعلیمات خشک مذهبی به او می دهند و او احساس می کند که خیلی از خدا می ترسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدها او را به آموزشگاه مخصوص سرخپوستان می برند. در آنجا کمتر از جای قبلی با اصول خشک روبرو می شود. وقتی به سن پانزده سالگی می رسد، پدرش او را نزد مادرش می فرستد. چون مادر او در خارج از خانه کار می کرده است، پس او را از مدرسه بیرون می آورند تا مراقب خواهر کوچکش باشد. در این ایام بتی عاشق پسر همسایه می شود وعاقبت با او ازدواج می کند. آنها صاحب چهار فرزند می شوند. اما فرزند آخر در نوزادی می میرد و بتی دچار افسردگی شده و نهایتا از شوهرش جدا می شود. او بعد از یک سال، با جو آشنا می شود. او در پایگاهی متعلق به نیروی هوایی در نوادا در شهر رینو زندگی می کرده است. آنها با هم ازدواج می کنند و در کمال خوشبختی با هم زندگی کرده و صاحب سه فرزند دیگر می شوند. وقتی بتی آخرین فرزندش را حامله است، آنها از دکترها می شنوند که باید بچه سقط شود چون احتمال عقب افتادگی بچه زیاد است. اما بتی احساس می کند که باید بچه را نگه دارد. وقتی بچه به دنیا می آید سالم است و بتی خوشحال است که او را نگه داشته است، اما خودش مریض می شود و باید او را مورد عمل جراحی قرار دهند. به همین دلیل او را در بیمارستان بستری می کنند، ولی بتی بعد از عمل برای مدتی نامعلوم می میرد و سپس زنده می شود. کتاب حاضر بیان تجربیات او در این دوره است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی وقتی می میرد احساس می کند روحش در یک متری بالای تنش و نزدیک به سقف در حال پرواز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او سه مرد راهب را در کنار خود می بیند. آنها به بتی می گویند که از ابدیت با او بوده اند. مکالمه بین بتی و آن سه مرد راهب نوعی مکالمه روحانی بدون به کار بردن لب و دهان می باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آن سه مرد خردمند به بتی کمک می کنند تا بدون باز کردن پنجره از آن عبور کند و سفری به خانه اش داشته باشد و از حال و احوال شوهر و بچه هایش باخبر شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نوعی فیلم از مقابل دیدگان بتی می گذرد که مربوط به زندگی آتی بچه هایش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که فقط سرپرستی و نظارت بچه هایش به عهده اوست و نباید آزادی عمل آنها را بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او وارد تونل سیاهی شده و بعد از عبور از آن تونل نقطه ای نورانی می بیند و متوجه می شود که آن نقطه  نورانی عیسی مسیح پیامبر بزرگوار و ناجی بشریت است ولی خدا نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی حس می کند که همه ادیان و مذاهب پذیرفته شده هستند چون هر کدام مربوط به مرحله ای از حیات و تکامل هستند. در ضمن علت تنوع مذاهب و ادیان تفاوت قوه درک انسانهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- قدرت درگ و آگاهی بتی به حدی می رسد که می تواند در عرض یک لحظه صدها یا حتی هزاران جلد کتاب را بفهمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که خلقت و آفرینش روحانی را می توان به یکی از تصویرهای عکاسی معمولی مقایسه کرد. خلقت روحانی تصویر چاپ شده ای از نگاتیو کره زمین است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او کره زمین را مکان موقتی  برای آموزش و تعلیم می بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که عشق تا چه اندازه حائز اهمیت است و بشر بدون عشق  هیچ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او نیز درمی یابد که در آغاز هر انسانی از مقداری نور الهی و حقیقی ناب در وجودش بهرمند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی درمی یابد که گناهانی وجود دارند که بر علیه جسم و کالبد فیزیکی هستند مانند: پر خوری و کم خوری، عدم انجام ورزشهای سالم، عدم رعایت اصول بهداشتی، سوء استفاده از داروهای گوناگون مانند مواد مخدر و امثال آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او هم چنین درمی یابد که در عالم هستی وجود انرژی برای خلقت، رشد و تکامل، اساسی و لازم است. این انرژی می تواند مثبت و یا منفی باشد. انرژی مثبت مانند نور، خوبی، محبت، عشق، انفاق، صبر، احسان و امیدورای. انرژی منفی همانند تاریکی، ظلمت، نفرت، بدجنسی، شرارت، بی صبری، خود خواهی، تعصب، نا امیدی، یاس و اندوه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که انسانها جذب کسانی می شوند که مانند خود آنها هستند. او موفق به دیدار فرشتگان مقرب خود می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او درمی یابد نخستین وظیفه انسانها، دوست داشتن و ابراز عشق به خالق و پروردگار است؛ بعد باید خود را دوست داشت و سپس دیگران را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که این خدا نیست که گاهی از او دور است. این اوست که گاهی از خدا دور می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او هم چنین درمی یابد که خداوندی به راستی مهربان و قادر و توانا در جهان وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی می بیند که وقتی انسانی افسردگی حاد پیدا می کند برای این است که بیش از پیش به خود و افکار و نیات خود می اندیشد و نوعی خود محوری ایجاد می نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی از باغ بهشت دیدن می کند. گل هایی می بیند که نور از درون آنها به بیرون پخش می شود. او خود شاهد رشد، حمد و ستایش گل هاست و می تواند در گل حضور یابد. بتی آبشارها و رودخانه های بسیاری را می بیند که موسیقی حمد و ستایش از آنها شنیده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او متوجه می شود که بهترین نوع گفت و گو، به صورت عبادت و راز و نیاز با خداوند است. برای دعا نیاز به ساعت ها وقت نیست. در ضمن، شکر گزاری خداوند بسیار حایز اهمیت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی حس می کند اگر کسی از دردی مانند سرطان می میرد و درد پر مشتقی را تحمل می کند این موجب می شود تا موقعیت ها و فرصت هایی برای رشد معنوی پیدا کند که در شرایط طبیعی هرگز قادر نیست  آن ها را به دست بیاورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او هم چنین درمی یابد که در حقیقت همیشه سخت ترین و شدید ترین مبارزات و مشکلات زندگی ما بزرگترین و بهترین آموزگاران ما به شمار می روند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی یک کارگاه بافندگی می بیند که در آن لباسهایی می بافند که گویی حیات دارند و زنده هستند. پارچه های این لباس ها انگار از جنس شیشه و خاک قند بوده و از یک سو مات و کدر و از سوی دیگر، شفاف می باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی کتابخانه ای می بیند که همه گونه اطلاعاتی از کتابها به او منتقل شده و هیچ دانشی از او پنهان باقی نمی ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که در عالم خاکی، نور به اشیا می تابد و از انعکاس نور از روی آنها اشیا، اشیا با رنگی مشخص دیده  می شوند. اما در عالم ارواح، نور، الزما بر چیزی انعکاس پیدا نمی کند و در واقع از درون هر چیز سر چشمه می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او متوجه می شود که بعضی از ارواح، مانند زندانیانی اسیر در کره خاکی هستند. آن دسته کسانی که به عنوان اشخاص بی اعتقاد و لامذهب از دنیا می روند و یا آن دسته از کسانی که به دلیل طمع و حرص مادی یا هر گونه وابستگی های دنیوی، به سختی قادرند به جلو پیش بروند، به ناچار به دنیا و کره خاکی وابسته می مانند و زندانی آن می شوند تا نهایتا پی به واقعیت ببرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که خداوند در ابتدای خلقت دنیاهای بی شماری آفریده است، که در همه آنها موجود زنده زندگی می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او هم چنین درمی یابد که انسان ها در جهان روحانی، قالب خود را در جهان خاکی انتخاب می کنند. حتی انسان ها خود پدر و مادرشان را انتخاب می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی متوجه می شود که انسان ها از زندگی های مکرر، در عالم خاکی برخوردار نیستند و هنگامی که به نظرشان می رسد که حیاتی متعلق به دوران گذشته خود را به یاد آورده اند، در واقع در حال یادآوری خاطراتی هستند که در داخل سلولهای بدنشان جای داده شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او می دید که از روی کره زمین  ستون های نور دعا به سمت بیرون ساطع می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی ازعالم ارواح، مرد بی خانمانی را در کره خاکی دید و او را قضاوت کرد که فقیر، بی خانمان و کثیف است، در حالی که او به این هیبت درآمده بود تا سرراه وکیلی قرار گرفته و او را نجات دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی دریافت که خدا قدرتی عظیم و لایتناهی برای پاسخگویی به دعای انسانها دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی  حس می کند که هرگز لازم نبوده دعاهایش را مکرر تکرار کند. مگر خداوند قادر به درک اظهارات هر کس نیست؟ او می فهمد که هر بنده ای در این لحظات نیاز به ایمان قوی و صبر فراوان دارد و اگر بخواهد خداوند در کارهای زندگی اش نقش پیدا می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بانو بتی جین ایدی شورایی دوازده نفره از مردان را می بیند و در آنجا متوجه  مسئله آدم و حوا می شود. او در می یابد که در واقع حوا اسیر وسوسه شیطان نشد بلکه به یک تصمیم گیری آگاهانه رسید. او در می یابد که زنها به واسطه مادر شدن، رابطه ای مخصوص با خداوند دارند. اما زنها می توانند به راحتی دچار وسوسه شیطان شده و خود، همسر و فرزندانشان را به باد فنا بدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی پیام روشنی را دریافت می کند: چنانچه مهربان باشید، شاد و خرسند و مسرور خواهید شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او پیام روشن دیگری را کسب می کند: انسان نه تنها به تجربیات مثبت، بلکه به تجربیات منفی نیز در زمان حضور در زمین نیاز دارد. برای درک شادی باید اول غم را تجربه کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او در می یابد که هیچ اشتباه و خطایی در زندگی مرتکب نشده است. هر تجربه وسیله ای برای رشد معنوی اش بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی حس می کند بزرگترین آگاهی او این بوده است که هرگونه گذشت و بخششی، نخست از بخشودن خود آغاز می شود. اگرشخص نتواند خود را ببخشد امکان ندارد که بتوانید دیگران را نیز ببخشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- او از همه فرشتگان خداحافظی کرده و به زمین برمی گردد تا ماموریت اش را انجام دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بانو بتی جین ایدی بعد از پنج سال به بیمارستان برمی گردد و از روی مدارک بیمارستان می فهمد که در شب حادثه واقعا موقع تعویض شیفت کسی مراقب او نبوده و او برای ساعتها مرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- شش سال، بعد از مرگ موقت بانو بتی جین ایدی، او بچه ای بی سرپرست را برای مدتی نگهداری می کند. وقتی بچه را از او می گیرند تا به والدین جدیدش بدهند او خیلی غمگین می شود. اما بعدها دوباره او را به  بتی  پس می دهند چون والدین جدیدش با او بسیار بد رفتار بوده اند. در عالم روحانی بتی این بچه را دیده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بتی معتقد است که ماموریتش در روی کره خاکی همانا بزرگ کردن فرزندان به نحو احسن و ارسال پیغام عالم روحانی به مردم است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درآغوش-نور&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #0000ff;"><br /><span style="font-size: medium;"><span style="color: #808000;">نام نویسنده: بتی جین ایدی (Betty Jean Eadie)</span></span><span style="font-size: medium;"><span style="color: #808000;"><br />نام مترجم: فریده مهدوی دامغانی<br />انتشارات: نشر تیر<br />چاپ: خرداد ۱۳۸۶ چاپ سی و ششم<br />نوع کتاب: تجربه دم مرگ</span></span><br /><br /><span style="color: #993366;">از <span style="font-size: medium;">مقدم</span></span></span><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #993366;"><span style="font-size: medium;">ه مترجم</span></span><br />هیچ مصیبتی در زمین و در وجود شما روی نخواهد داد، مگر آن که قبل از پیدایش، در کتابی (لوح محفوظ) رقم خورده باشد. (ص ۳) (اشاره به نظریه مُثُل افلاطون - نخ نما)<br /><br /><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993366;"> از مقدمه ناشر</span></span><br />این کتاب، برای تمام انسان های پرهیزگار، خدا دوست و خداپرست نگاشته شده است.<br /><br /><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993366;"> از پیش گفتار کتاب</span></span><br />دکتر ملوین مرس پزشک متخصص در بیماری های مهلک: در آغوش نور، صرفا داستان تجربه جالب و فراموش ناشدنی بانویی به نام بتی جین ایدی نیست که در بیمارستانی، و پس از عمل جراحی، بدرود حیات می گوید و دوباره از نو زنده می شود. در واقع، این کتاب داستان سفری جالب به ژرفنای معنا و مفهوم واقعی حیات و هستی در عالم هستی و در نظام الهی است &#8230; این کتاب، حامل همان راز سر به مُهر و خارق العاده می باشد &#8230; این راز، به حیات پس از مرگ مربوط نیست. بلکه سِرّ جالبی در باره خود زندگی است&#8230; در قدیم بر این عقیده به سر می بردم که در هنگام مرگ، صرفا به نوعی ظلمت و تاریکی وارد می گردیم و سپس بدین شکل، به حیاتمان پایان  می بخشیم &#8230; اما تازه پس از رسیدگی به صدها پرونده مربوط به تجربیات نزدیک مرگ بود که متوجه شدم مراحل از دنیا رفتن، اغلب از حالت و ماهیتی بسیار شادمانه و روحانی برخوردار است &#8230; تجربیات نزدیک مرگ، کاملا واقعی و حقیقی هستند، و به هیچ وجه زاییده نیروی تخیل فرد تجربه کننده به شمار نمی روند &#8230; در آغوش نور، به ما می آموزد که حیات و زندگانی فردی ما، بسیار حایز اهمیت و سرشار از مفهوم و معناست &#8230; نویسنده گرامی این کتاب، پس از مراجعت از عالم ارواح، با ادعای پر طمطراق برای پایه ریزی مجدد مذهب یا کلیسایی جدید و نوین، یا انجام یک رشته معجزات و شفا دهی های خارق العاده و اعجاب انگیز، خود را بر ما ننمایانده است! بلکه صرفا با پیامی از عشق و محبت، به میان ما بازگشته است &#8230; او از بسیاری مسایل سخن می گوید و توضیح می دهد که چرا زندگی اغلب دشوار و آکنده از مشکلات و سختی ها می شود، و چرا اتفاقات بد همیشه برای انسان های خوب و نیکوکار و نیک سرشت روی می دهد &#8230; بتی جین ایدی، به ما یادآور می شود که چنین تجربیاتی، برای زندگی ما در کره زمین، بسیار لازم و واجب است. در واقع، متاسفانه تنها در طول یکی دو قرن گذشته بوده است که دنیای غرب به این نتیجه رسید که انسان فاقد روح است، و در نتیجه هیچ حیاتی پس از مرگ وجود ندارد &#8230; بتی جین ایدی از حضرت عیسی مسیح علیه السلام می پرسد:&#8221; چرا زودتر از این هنگام، از چنین مطالبی اطلاع و آگاهی نداشتم؟&#8221; و به او پاسخ داده شد:&#8221; پیش از آن که شادی و بهجت را به درستی تجربه کنی، لازم بود معنا و مفهوم اندوه و ماتم را درمی یافتی &#8230;&#8221;<br /><br /><span style="font-size: medium;"><span style="color: #993366;">پیام کتاب</span></span><br />باید یکدیگر را دوست داشته و با هم مهربان باشیم.  نسبت به هم گذشت و اغماض داشته و خدمتگزار دیگران باشیم.<br /><br /> <span style="color: #993366;"><span style="font-size: medium;">فرازهایی از کتاب</span></span><br />۱. «در جایی که مکاشفه نباشد، انسان ها به نیستی و هلاکت می رسند!» (ص ۲۱)<br /><br />۲. در حقیقت، ما در رشد و پرورش گیاهان و نباتات و حیات وحش و حیوانات و جانوران موجود در کره زمین، کمکی بزرگ به نقشه های الهی می کردیم. (ص ۵۶)<br /><br />۳. خلقت و آفرینش روحانی را می توان به یکی از تصویرهای عکاسی معمول در روی زمین مقایسه و تشبیه کرد. در واقع خلقت روحانی، مانند تصویر چاپ شده ای، براق و درخشان است، در حالی که کره زمین، نگاتیو تیره و دقیق همان تصویر اولیه و واحد می باشد. (ص ۵۷)<br /><br />۴. تمام انسانهای روی زمین، دوست داشتنی نیستند. اما هنگامی که با شخصی رویا رو می شویم که به سختی می توانیم به او علاقمند شویم، اغلب به این دلیل است که چنین اشخاصی، ما را به یاد صفت مخصوص یا چیزی در وجودمان می اندازند که از حضور آن، به هیچ عنوان خرسند و راضی نمی باشیم. (ص ۶۱)<br /><br />۵. این خود ما هستیم که محیط اطرافمان را با افکاری که در ذهن داریم، می آفرینیم. (ص ۶۸)<br /><br />۶. چنانچه به راستی از قدرت ترسناک و عظیم واژه ها و گفته هایمان مطلع بودیم، یقینا ترجیح می دادیم به جای سخن گفتن و ایجاد هرگونه افکار منفی، سکوت اختیار کنیم! (ص ۶۸)<br /><br />۷. در واقع ما انسان ها را به زمین اعزام می کردند تا حیات و هستی کاملی برای خود داشته باشیم، تا با نعمت و فراوانی و شدت و برکت هر چه تمام تر به زیستن بپردازیم، و در چیزهایی که خلق کرده و آفریده ایم، لذت شادی ژرفی تجربه کنیم. (ص ۶۹)<br /><br />۸. هنگامی که انسانی مبتلا به افسردگی حاد می شود، درست در برهه ای از زمان است که بیش از پیش به خود، و افکار و نیات باطنی خود می اندیشیده است و نوعی خودمحوری ایجاد کرده است. (ص ۷۴)<br /><br />۹. خدمت به دیگران، دارویی تسکین بخش و بسیار نافذ و مقتدر، برای شفای روح و کالبد جسمانی ما به شمار می رود. (ص ۷۴)<br /><br /> ۱۰.  چنانچه یاد بگیریم از هر آن چه که در اختیار داریم، استفاده بهینه کنیم، باز هم بیش از پیش از خیر و برکات و شفای الهی دریافت خواهیم کرد. این قانونی روحانی و انکارناپذیرست! (ص ۷۷)<br /><br /> ۱۱.  اگر نیکی کنیم، بدانسان نیز نیکی دریافت خواهیم داشت، و اگر بدی کنیم، بدی از آن ما خواهد شد. این نیز یکی دیگر از قوانین اساسی روحانی است. (ص ۷۷)<br /><br /> ۱۲.  روح با خداوند رب العالمین ارتباط مستقیم برقرار می سازد. (ص ۷۸)<br /><br /> ۱۳.  به این حقیقت پی بردم که تمام تجربیات زمینی، اساسا ماهیتی نیکو دارند. (ص ۸۱)<br /><br /> ۱۴.  چنانچه به گونه ای، قانون شکنی کرده، یا مرتکب گناهی شده بودم، لازم بود در اسرع وقت خود را مورد بخشایش خویشتن قرار دهم، و حالت ذهنیت قبلی و عاطفی ام را دستخوش تغییر و تحول سازم، و سپس به جلو گام بردارم. (ص ۸۲)<br /><br /> ۱۵.  هنگامی که بر زمین می خوریم، لازم است از جایمان برخیزیم، گرد و خاک لباسمان را بزداییم، و دیگر بار، به راهمان ادامه دهیم، چنانچه دوباره بر زمین افتادیم (حتی اگر میلیون ها بار بر زمین افتیم &#8230;) هنوز نیاز داریم برخیزیم و به راهمان ادامه دهیم. (ص ۸۲) (صد بار اگر توبه شکستی باز آ - نخ نما)<br /><br /> ۱۶.  ما هرگز نباید در اندیشه پایان بخشیدن به هستی مان باشیم و به خودکشی بیندیشیم. این کار صرفا موجب می شود که از رویا رو شدن با یک رشته فرصت ها و موقعیت های بسیار نیک و متعالی برای رشد و پرورش بیشتر معنوی، در طول حیاتمان در کره خاکی، محروم گردیم &#8230; (ص ۸۲)<br /><br />۱۷.  ظاهرا هنگامی که ما از دنیا می رویم و می میریم، هیچ کاری، مگر انتقال از مکانی به مکان دیگر را تجربه نمی کنیم. مرگ، یعنی همانا رفتن از وضعیتی، به وضعیت دیگر. (ص ۹۶)<br /><br /> ۱۸.  در زمان مرگ، به ما حق انتخاب می دهند: می توانیم تا زمانی که کالبدمان در زیر خاک نرفته است، در کره زمین باقی بمانیم، یا آن هم که به جلو پیش روی کنیم، و به سطح مورد نظری وارد شویم که روحمان در آنجا، رشد و پرورش یافته بوده است. (ص ۹۶)<br /><br /> ۱۹.  من هم چنین فهمیدم که ما از زندگی های مکرر، در عالم خاکی برخوردار نیستیم؛ بنابراین، هنگامی که به نظرمان می رسد که حیاتی متعلق به دوران  گذشته خود را به یاد آورده ایم، در واقع در حال یادآوری خاطراتی هستیم که در داخل سلول های بدنمان جای داده شده است.(ص ۱۰۶) ( رد نظریه تناسخ - نخ نما)<br /><br /> ۲۰.  خدمت گذاری به دیگران، همانا روغنی است که برای چراغ های روحمان لازم است، و فقط از طریق عشق و احساس و شفقت پدید می آید. (ص ۱۲۱)<br /><br />۲۱.  چنانچه مهربان باشیم، شاد و خرسند و سعادتمند خواهیم شد. (ص ۱۲۸)<br /><br />۲۲.  او از فکر این که دنیا هرگز به آخر نمی رسد، احساس آرامش می کرد، و خوشنود بود از این که می توانست در آینده ای نامشخص، دوباره با عزیزان و اقوام و دوستان مرحومش، تجدید دیدار کند. (ص ۱۴۷)<br /><span style="color: #993366;"><br /><span style="font-size: medium;"> خلاصه کتاب</span></span><br />داستان، در مورد دختری به نام بتی جین ایدی است که فرزند هفتم از ده فرزند یک خانواده است. پدرش ایرلندی و مادرش سرخپوست است. پدر و مادر بعد از داشتن ده فرزند از هم جدا می شوند. مادر به اردوگاه سرخپوستان بر می گردد و پدر با والدین اش هم خانه می شود.<br /><br />اکثر بچه ها را به مدرسه شبانه روزی کاتولیک ها می فرستند. بتی در  آنجا سرما  خورده و به خواهرش پناه می برد و برای همین از راهبه ها کتک می خورد. او به سختی می تواند برادرهایش را ببیند و هر بار هم که موفق به دیدار آن ها می شود، مورد تنبیه قرار می گیرد. سرما خوردگی او شدت گرفته و به خروسک و ذات الریه تبدیل می شود.  بعد از چندی همه فکر می کنند که او مرده است. در این موقع پیرمردی نورانی با ریش انبوه می بیند که به او کمک می کند ولی ظاهرا بقیه او را نمی بینند. بعد از دقایقی پی به زنده بودن بتی می برند و او را از مرگ حتمی نجات می دهند.<br /><br />در مدرسه مذهبی تعلیمات خشک مذهبی به او می دهند و او احساس می کند که خیلی از خدا می ترسد.<br /><br />بعدها او را به آموزشگاه مخصوص سرخپوستان می برند. در آنجا کمتر از جای قبلی با اصول خشک روبرو می شود. وقتی به سن پانزده سالگی می رسد، پدرش او را نزد مادرش می فرستد. چون مادر او در خارج از خانه کار می کرده است، پس او را از مدرسه بیرون می آورند تا مراقب خواهر کوچکش باشد. در این ایام بتی عاشق پسر همسایه می شود وعاقبت با او ازدواج می کند. آنها صاحب چهار فرزند می شوند. اما فرزند آخر در نوزادی می میرد و بتی دچار افسردگی شده و نهایتا از شوهرش جدا می شود. او بعد از یک سال، با جو آشنا می شود. او در پایگاهی متعلق به نیروی هوایی در نوادا در شهر رینو زندگی می کرده است. آنها با هم ازدواج می کنند و در کمال خوشبختی با هم زندگی کرده و صاحب سه فرزند دیگر می شوند. وقتی بتی آخرین فرزندش را حامله است، آنها از دکترها می شنوند که باید بچه سقط شود چون احتمال عقب افتادگی بچه زیاد است. اما بتی احساس می کند که باید بچه را نگه دارد. وقتی بچه به دنیا می آید سالم است و بتی خوشحال است که او را نگه داشته است، اما خودش مریض می شود و باید او را مورد عمل جراحی قرار دهند. به همین دلیل او را در بیمارستان بستری می کنند، ولی بتی بعد از عمل برای مدتی نامعلوم می میرد و سپس زنده می شود. کتاب حاضر بیان تجربیات او در این دوره است.<br /><br />- بتی وقتی می میرد احساس می کند روحش در یک متری بالای تنش و نزدیک به سقف در حال پرواز است.<br /><br />- او سه مرد راهب را در کنار خود می بیند. آنها به بتی می گویند که از ابدیت با او بوده اند. مکالمه بین بتی و آن سه مرد راهب نوعی مکالمه روحانی بدون به کار بردن لب و دهان می باشد.<br /><br />- آن سه مرد خردمند به بتی کمک می کنند تا بدون باز کردن پنجره از آن عبور کند و سفری به خانه اش داشته باشد و از حال و احوال شوهر و بچه هایش باخبر شود.<br /><br />- نوعی فیلم از مقابل دیدگان بتی می گذرد که مربوط به زندگی آتی بچه هایش است.<br /><br />- بتی متوجه می شود که فقط سرپرستی و نظارت بچه هایش به عهده اوست و نباید آزادی عمل آنها را بگیرد.<br /><br />- او وارد تونل سیاهی شده و بعد از عبور از آن تونل نقطه ای نورانی می بیند و متوجه می شود که آن نقطه  نورانی عیسی مسیح پیامبر بزرگوار و ناجی بشریت است ولی خدا نیست.<br /><br />- بتی حس می کند که همه ادیان و مذاهب پذیرفته شده هستند چون هر کدام مربوط به مرحله ای از حیات و تکامل هستند. در ضمن علت تنوع مذاهب و ادیان تفاوت قوه درک انسانهاست.<br /><br />- قدرت درگ و آگاهی بتی به حدی می رسد که می تواند در عرض یک لحظه صدها یا حتی هزاران جلد کتاب را بفهمد.<br /><br />- بتی متوجه می شود که خلقت و آفرینش روحانی را می توان به یکی از تصویرهای عکاسی معمولی مقایسه کرد. خلقت روحانی تصویر چاپ شده ای از نگاتیو کره زمین است.<br /><br />- او کره زمین را مکان موقتی  برای آموزش و تعلیم می بیند.<br /><br />- بتی متوجه می شود که عشق تا چه اندازه حائز اهمیت است و بشر بدون عشق  هیچ است.<br /><br />- او نیز درمی یابد که در آغاز هر انسانی از مقداری نور الهی و حقیقی ناب در وجودش بهرمند است.<br /><br />- بتی درمی یابد که گناهانی وجود دارند که بر علیه جسم و کالبد فیزیکی هستند مانند: پر خوری و کم خوری، عدم انجام ورزشهای سالم، عدم رعایت اصول بهداشتی، سوء استفاده از داروهای گوناگون مانند مواد مخدر و امثال آن.<br /><br />- او هم چنین درمی یابد که در عالم هستی وجود انرژی برای خلقت، رشد و تکامل، اساسی و لازم است. این انرژی می تواند مثبت و یا منفی باشد. انرژی مثبت مانند نور، خوبی، محبت، عشق، انفاق، صبر، احسان و امیدورای. انرژی منفی همانند تاریکی، ظلمت، نفرت، بدجنسی، شرارت، بی صبری، خود خواهی، تعصب، نا امیدی، یاس و اندوه.<br /><br />- بتی متوجه می شود که انسانها جذب کسانی می شوند که مانند خود آنها هستند. او موفق به دیدار فرشتگان مقرب خود می شود.<br /><br />- او درمی یابد نخستین وظیفه انسانها، دوست داشتن و ابراز عشق به خالق و پروردگار است؛ بعد باید خود را دوست داشت و سپس دیگران را.<br /><br />- بتی متوجه می شود که این خدا نیست که گاهی از او دور است. این اوست که گاهی از خدا دور می شود.<br /><br />- او هم چنین درمی یابد که خداوندی به راستی مهربان و قادر و توانا در جهان وجود دارد.<br /><br />- بتی می بیند که وقتی انسانی افسردگی حاد پیدا می کند برای این است که بیش از پیش به خود و افکار و نیات خود می اندیشد و نوعی خود محوری ایجاد می نماید.<br /><br />- بتی از باغ بهشت دیدن می کند. گل هایی می بیند که نور از درون آنها به بیرون پخش می شود. او خود شاهد رشد، حمد و ستایش گل هاست و می تواند در گل حضور یابد. بتی آبشارها و رودخانه های بسیاری را می بیند که موسیقی حمد و ستایش از آنها شنیده می شود.<br /><br />- او متوجه می شود که بهترین نوع گفت و گو، به صورت عبادت و راز و نیاز با خداوند است. برای دعا نیاز به ساعت ها وقت نیست. در ضمن، شکر گزاری خداوند بسیار حایز اهمیت است.<br /><br />- بتی حس می کند اگر کسی از دردی مانند سرطان می میرد و درد پر مشتقی را تحمل می کند این موجب می شود تا موقعیت ها و فرصت هایی برای رشد معنوی پیدا کند که در شرایط طبیعی هرگز قادر نیست  آن ها را به دست بیاورد.<br /><br />- او هم چنین درمی یابد که در حقیقت همیشه سخت ترین و شدید ترین مبارزات و مشکلات زندگی ما بزرگترین و بهترین آموزگاران ما به شمار می روند.<br /><br />- بتی یک کارگاه بافندگی می بیند که در آن لباسهایی می بافند که گویی حیات دارند و زنده هستند. پارچه های این لباس ها انگار از جنس شیشه و خاک قند بوده و از یک سو مات و کدر و از سوی دیگر، شفاف می باشند.<br /><br />- بتی کتابخانه ای می بیند که همه گونه اطلاعاتی از کتابها به او منتقل شده و هیچ دانشی از او پنهان باقی نمی ماند.<br /><br />- بتی متوجه می شود که در عالم خاکی، نور به اشیا می تابد و از انعکاس نور از روی آنها اشیا، اشیا با رنگی مشخص دیده  می شوند. اما در عالم ارواح، نور، الزما بر چیزی انعکاس پیدا نمی کند و در واقع از درون هر چیز سر چشمه می گیرد.<br /><br />- او متوجه می شود که بعضی از ارواح، مانند زندانیانی اسیر در کره خاکی هستند. آن دسته کسانی که به عنوان اشخاص بی اعتقاد و لامذهب از دنیا می روند و یا آن دسته از کسانی که به دلیل طمع و حرص مادی یا هر گونه وابستگی های دنیوی، به سختی قادرند به جلو پیش بروند، به ناچار به دنیا و کره خاکی وابسته می مانند و زندانی آن می شوند تا نهایتا پی به واقعیت ببرند.<br /><br />- بتی متوجه می شود که خداوند در ابتدای خلقت دنیاهای بی شماری آفریده است، که در همه آنها موجود زنده زندگی می کند.<br /><br />- او هم چنین درمی یابد که انسان ها در جهان روحانی، قالب خود را در جهان خاکی انتخاب می کنند. حتی انسان ها خود پدر و مادرشان را انتخاب می کنند.<br /><br />- بتی متوجه می شود که انسان ها از زندگی های مکرر، در عالم خاکی برخوردار نیستند و هنگامی که به نظرشان می رسد که حیاتی متعلق به دوران گذشته خود را به یاد آورده اند، در واقع در حال یادآوری خاطراتی هستند که در داخل سلولهای بدنشان جای داده شده اند.<br /><br />- او می دید که از روی کره زمین  ستون های نور دعا به سمت بیرون ساطع می شود.<br /><br />- بتی ازعالم ارواح، مرد بی خانمانی را در کره خاکی دید و او را قضاوت کرد که فقیر، بی خانمان و کثیف است، در حالی که او به این هیبت درآمده بود تا سرراه وکیلی قرار گرفته و او را نجات دهد.<br /><br />- بتی دریافت که خدا قدرتی عظیم و لایتناهی برای پاسخگویی به دعای انسانها دارد.<br /><br />- بتی  حس می کند که هرگز لازم نبوده دعاهایش را مکرر تکرار کند. مگر خداوند قادر به درک اظهارات هر کس نیست؟ او می فهمد که هر بنده ای در این لحظات نیاز به ایمان قوی و صبر فراوان دارد و اگر بخواهد خداوند در کارهای زندگی اش نقش پیدا می کند.<br /><br />- بانو بتی جین ایدی شورایی دوازده نفره از مردان را می بیند و در آنجا متوجه  مسئله آدم و حوا می شود. او در می یابد که در واقع حوا اسیر وسوسه شیطان نشد بلکه به یک تصمیم گیری آگاهانه رسید. او در می یابد که زنها به واسطه مادر شدن، رابطه ای مخصوص با خداوند دارند. اما زنها می توانند به راحتی دچار وسوسه شیطان شده و خود، همسر و فرزندانشان را به باد فنا بدهند.<br /><br />- بتی پیام روشنی را دریافت می کند: چنانچه مهربان باشید، شاد و خرسند و مسرور خواهید شد.<br /><br />- او پیام روشن دیگری را کسب می کند: انسان نه تنها به تجربیات مثبت، بلکه به تجربیات منفی نیز در زمان حضور در زمین نیاز دارد. برای درک شادی باید اول غم را تجربه کند.<br /><br />- او در می یابد که هیچ اشتباه و خطایی در زندگی مرتکب نشده است. هر تجربه وسیله ای برای رشد معنوی اش بوده است.<br /><br />- بتی حس می کند بزرگترین آگاهی او این بوده است که هرگونه گذشت و بخششی، نخست از بخشودن خود آغاز می شود. اگرشخص نتواند خود را ببخشد امکان ندارد که بتوانید دیگران را نیز ببخشید.<br /><br />- او از همه فرشتگان خداحافظی کرده و به زمین برمی گردد تا ماموریت اش را انجام دهد.<br /><br />- بانو بتی جین ایدی بعد از پنج سال به بیمارستان برمی گردد و از روی مدارک بیمارستان می فهمد که در شب حادثه واقعا موقع تعویض شیفت کسی مراقب او نبوده و او برای ساعتها مرده است.<br /><br />- شش سال، بعد از مرگ موقت بانو بتی جین ایدی، او بچه ای بی سرپرست را برای مدتی نگهداری می کند. وقتی بچه را از او می گیرند تا به والدین جدیدش بدهند او خیلی غمگین می شود. اما بعدها دوباره او را به  بتی  پس می دهند چون والدین جدیدش با او بسیار بد رفتار بوده اند. در عالم روحانی بتی این بچه را دیده بود.<br /><br />- بتی معتقد است که ماموریتش در روی کره خاکی همانا بزرگ کردن فرزندان به نحو احسن و ارسال پیغام عالم روحانی به مردم است.<br /> <br /><br /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درآغوش-نور">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/درآغوش-نور#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=90761</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایتی ازمستجاب الدعوة بودن آیت الله قاضی (ره)</title>
			<link>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-ازمستجاب-الدعوة-بودن-آیت-1</link>
			<pubDate>14:58:00 +0430 دوشنبه، 26 خرداد 1393</pubDate>			<dc:creator>آقاجاني</dc:creator>
			<category domain="main">در محضر بزرگان</category>			<guid isPermaLink="false">90688@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #808000;&quot;&gt;آیت الله سید عباس کاشانی نقل می کنند:بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش  رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم.تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا داره از دستم می ره. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی  و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند. آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را  بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است. می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ  حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است. و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا  آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام در خواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند. این حکایت به خوبی گویای مقام و منزلت آقای قاضی در پیشگاه خداوند متعال می باشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-ازمستجاب-الدعوة-بودن-آیت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #808000;">آیت الله سید عباس کاشانی نقل می کنند:بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش  رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم.تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا داره از دستم می ره. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی  و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند. آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را  بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است. می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ  حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است. و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا  آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام در خواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند. این حکایت به خوبی گویای مقام و منزلت آقای قاضی در پیشگاه خداوند متعال می باشد.<br /></span></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-ازمستجاب-الدعوة-بودن-آیت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/حکایتی-ازمستجاب-الدعوة-بودن-آیت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://aghajane1363.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=90688</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
